|
"من به تنگ آمده از درد دل خویشتنم" کاش آزاد شوم از قفس پیرهنم دکمه دردکمه به پیراهن تو وصل شدم مانده ام با چه دلی از تن تو دل بکنم بغض سنگی شدم و راه نفس را بستم حتم دارم که اگر گریه کنی می شکنم تن من آینه توست کمی میترسم نکند گرد و غباری بنشیند به تنم کاش میشد که کمی برف بگیرد آخر جسدم روی زمین مانده و لنگ کفنم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 16:17 توسط عاشق خسته |
کوچک خوشبختی.روز نوشیدن معجون شادی و لبخند وسرور.امروز روزی بود که همیشه آرزو میکردم همیشه چشمهایم را می بستم ودوست داشتم وقتی باز می کردم چنین روزی را می دیدم .اما هیچ وقت نشد .اما امروز وفتی با همان هراس های کودکیم چشمهایم را باز کردم نمی دانستم باز در رویا هستم یا نه؟؟؟ باز رویا بود ...بیدار شدم و نسیم خنکی که گونه هایم را نوازش می داد حس کردم. + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 13:40 توسط عاشق خسته |
امروز مثلا تولدم بود .همه بهم تبریک گفتن جز اون کسی که باید بگه همه دوستام بهم پیام تبریک دادن جز اونی که منتظرش بودم بهم تبریک بگه. خدایا چرا همیشه همه چی برای من بر عکس میشه.چرا کسی که صمیمانه دوسش دارم دوسم ندارهچرا برای کسی که ارزش و احترام قائل میشم ذره ای براش ارزش ندارم چرا....چرا؟؟؟چرا کسی که دوسش ندارم دوسم داره آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی سخته. خیلی سخته ...کاش بفهمه که حق داشتم بهش بگم برو گم شو آره بهش گفتم برو گم شو آخه دیگه نمی خوام این عشق یکطرفه رو بهش نشون بدم نمی خوام دیگه بدونه . میدونم که این مطالب رو نمی خونه وگرنه تو این وبلاگ هم نمی گفتم که هنوز دوسش دارم.اون مغرور تر از این حرفاست که بخواد برگرده حالا دیگه ازم متنفر میشه و راحت فراموشم میکنه واسه همیشه باز من می مونم و تنهایی و دربه دری و یه دنیا خاطره تلخ و شیرین اینم قسمت منه دیگه بازم شکرت خداجون
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 13:31 توسط عاشق خسته |
چیکار کنم چیکار می تونم بکنم جز صبر نمی دونم چرا هیچ جی تغییر نمی کنه چرا همه چیز راکد مونده خسته ام خدایا خسته ام خدایا بهم صبر بده کمکم کن تنهام نذار اصلا این روزها رو دوس ندارم اما خوبیش اینه که میگذره درسته به سختی میگذره به هر حال میگذره .این روزها هوا گرمه خیلی گرمه اما برای من روزها خیلی سرده سردتر از همیشه سرد و بی روح ...آه...آه از این دیر به هم رسیدن ها و زود از هم گسستن ها.آه از این همه بی وفایی و ...کاش مجازات سختی داشت قانون بی وفایی کاش ...ای بابا چه فایده داره اونکه باید باشه نیست .
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود هرکه بر چهره از این داغ نشانی دارد
خداحا فظی گریه در یک غروب خداحافظی رنگ دشت جنون خداحافظی غم تو یه کوله باره خداحافظی ناله قطاره...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 21:57 توسط عاشق خسته |
. . من گرفتار سکوتی هستم ، که گویا قبل از هر فریادی لازم است من گرفتار سکوتی هستم ، که گویا قبل از هر فریادی لازم است من گرفتار سکوتی هستم ، که گویا قبل از هر فریادی لازم است
چه رسمیه؟ رسم زندگی رسم عشق رسم دویدن رسم رسیدن رسم جدایی رسم بی وفایی رسم دروغ رسم انسانیت رسم بی ایمانی رسم ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 15:52 توسط عاشق خسته |
کمی از غوغاهای درونم کم بشه...تا شاید بفهمی که هنوز مثه قبل با هر نفسم تورو صدا میکنم.تا شاید...ای...بیخیال.همین که دوست دارم بسه . **************************************************** حکایت عاشق و معشوق عاشقی خسته که دید نگاه خیره ای چون به خودش گفت:آیا همین است معشوق که کنم جان به فدایش؟؟؟ اندکی صبر وتحمل کرد در کار خود ناگهان دید که خدا خواسته باشد عاشقی با صد امید شاید از جانب معشوق خیالش جمع بود لیک معشوق سخن از عشق فراوان گفته بود عاشق بیچاره اندوهی به دل یا علی گفت و برفت در راه عشق هر دم از روز وصال می کرد مشق گاه گاهی هم فکر فراغ را می کرد زجدایی همه دم خوف داشت اما... عاشقی را با امید آغاز کرد پس نباید ز جدایی یاد کرد نم نمک معشوق را عاشق ندید دیگر آن عشقی که بود صادق ندید حرفهایش را زهم بیراهه دید وعده هایش را هیچ فاعل ندید دور می شد هر دم از پیش چشمش چون که می آمد دلیلش پیش و پس عاشق بیچاره یارش را ز خود بیگانه دید باقی راه را دگر تنها دوید گریه های هر شبش مرحم به زخمهایش نبود خاطراطش التیام قلب مجروحش که بود خواب و خیال هر شبش هم او بود ولی از عشق او هیچ حاصل نبود سهمش از عشق جز اندوه نبود آری این عشق هم عاشق نبود " بی گمان حکمتی بوده و هست که فراموش نشده از دل عاشق خسته " هر شب و هر روز در فکرش بود راه می جوید که در قلبش رود آخر این عشق معلوم نیست گره مشکلش در دستان کیست خوب می داند خدا حلال است ولی از دوری او نالان است ولی دیگر جز صبر راهی نیست ...نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 14:55 توسط عاشق خسته |
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت به هر حال اینم سرنوشت من بود دیگه حتما یه حکمتی داشته منم راضی ام به رضای خودش . سرگذشت منم مثه اون حکایتی شد که یه عاشقی داشت با عشقش قایم باشک بازی میکرد بعد چشم گذاشت عشقش قایم شد اون عاشق خسته همه جا رو دنبالش گشت خودشو ب هر دری زد که پیداش کنه اما نشد ولی یکی دیگه رو پیدا کرد یا شاید یکی دیگه اونو پیدا کرد آره این درست تره .کاش میشد با قسمت جنگید کاش می شد عوضش کرد . خلاصه من که دیگه خودمو سپردم دست سرنوشت اما یه گوشه ای از قلبم نگهش میدارم نمیدونم کار درستیه یا نه اما اگر بخوامم نمی تونم از قلبم بیرونش کنم تو قلبم خونه کرده اما حالا دیگه حتی اگر پیدا هم بشه فرقی نمی کنه خیلی دیر شده خیلی زیاد .حالا آرزو میکنم هیچ وقت بر نگرده چون نمی خوام دوباره یه عاشق دلش بشکنه.من که عاشق خوبی نبودم لااقل میخوام شعور معشوقه بودن رو داشته باشم و هیچ وقت از خودم نرنجونمش میخوام عاشقش بشم این آخرین پست این وبلاگه پر از غم و دلتنگیه.دیگه تموم شد واسه همیشه
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 13:50 توسط عاشق خسته |
«ت»مثه تو... زندگی نقطه سر خط ... بی وفایی شده عادت تونوشته بودی دیدار... سه تا نقطه به قیامت زندگی نقطه سر خط... تلگرافی شده نامه ات قلبمو مچاله کردی لای نقطه چین نامه ات عزیزم نقطه سر خط... برو با خیال راحت به تو تقدیم این ترانه عوض جواب نامه ات با سی و دو حرف دلگیر...مختصر،مفید و ساده... گفتی که سایه عشقت...از سرم خیلی زیاده زیر درد و خط کشیدی ...ضربدرزدی رواسمم... تابدونم که به عشقت...تا که جون دارم طلسمم توی یک کاغذ بی خط... حرفای خسته به نوبت توی سرزمین نامه ات حرف «ت»کرده قیامت «ت» مثه تو مثه تردید «ت» مثه آخر طاقت مثه «تنهایی» مثه «تب» مثه آخر «خیانت» تو...!؟! بازتو...واوج بی پروازی، بازچشمان خیس من اوج دستان خیالی ات، امشب گذشت و بازآغاز شب های دیگروباز منی وباز تویی!
از من تا تو فاصله ای است به اندازه نیامدن تو.......!مگر نگفته بودی عشق سر فصل زندگی است پس چرا نمی آیی ؟
باورم نمیشود فردا ندیدنت ظلمت را در نگاه من تجلی می کند.
اگر پائیزهم بای قدمهای تو آمدن را به من ارزانی دارد،بهاری ترین فصل بی تکرار من خواهد بود.
وقتی آمدی برای من تنها سایه آن جسم مرموزی خواهم بود که سکوت هزاران سال است مشق شبششده است. پس چرا نمی آیی؟ **********************************************************
به راه وی تا سحر ماندم ژاله افشاندم اونیامد... به امیدش بانوای دل نغمه ها خواندم او نیامد... امید من کجایی؟ سحر شدپس چرا نیایی؟
زغمت بی تابم چه خواهی؟ به چشمم بی خوابم نگاهی... پس چرا نیایی؟ ............................................................ تو همونی که میگفتی :زندگی با تو خیلی قشنگه نمی دونستم که حرفات همش از روی نیرنگه طعنه شنیدم از همه که تو وفا نداری ... دارم تو چشات میخونم میخوای که جام بذاری! باورش سخته هنوزم تونباشی توی شعرم من دیگه از کی بخونم حالا که میخوام بمونی شعررفتن و میخونی قلب من عاشق ترینه اینو از چشام میخونی دست تو تو دست من بود نمیدونم کی توروازم گرفت نمیدونم که کدوم نگاه شوم قصه جدایی رو برام نوشت یعنی باید باورکنم دیگه نیستی چه جوری میتونم اون همه خاطراتتو یه شبه پرپر کنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 9:43 توسط عاشق خسته |
زمانه... یک عبور بی پرواز یک خیابان سوت وکور یک کیوسک انتظار یک مکالمه کوتاه الو... بوووق،بوووق،بوق؛ بوق پایان! می شوم راضی بدنبال چه می گردم؟؟؟! عشق؟ خاری؟ محبت؟ ذلت؟ کدام؟ نمی دانم خیابان چه سودایی با مادارد نمی دانم زمانه چه جنگی در سر دارد؟ زمانه ازم پرسید چه کسی رو خیلی دوست داری ؟ من راجع به توهیچی بهش نگفت،آخه رسم زمونه اینه که هر کی رو دوست داری ازت می گیره! فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند،دیروز با خاطراتش مرا فریب داد . فردا با وعده هایش ما خواب کرد،وقتی چشم گشورم امروز گذشته بود. عزیزم سلام یه چیزی منی که عشق تو بودم حالا عاشق کی هستی؟نمی گم دلت گرفته می دونم که تنها نیستیهمدمت بودم یه روزی حالا با دیگری نشستینکنه عاشقش نباشی اون که امروز تو باهاشی؟بگو که دلم باهاته هر جای دنیا که باشیتو که احساسی نداری می دونی دلم چه تنگه؟کاش منم از جنس تو بودم قلبی که از جنس سنگهمی دونی این شعر من نیست حرف یه دل شکستستکسی که تموم حرفاش توی ابهام گذشتستراستی مرگمو ندیدی؟ من که چشمام نمی بینهآخه از روزی که رفتی آرزویه من همینهمن که اسراری ندارم خوشحالم یکی باهاتهآخه همدمم تا امروز یه دونه شاخه نباتهببینم عکسامو داری اونی که توی غروبه؟یادمه وقتی که دیدیش گفتی وای! این یکی خوبهمثل اینکه می دونستی عشقمون رو به غروبهرفتی و غروب تموم شد حالا چشمام بی فروغه
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پا به پایم نمی آمدی حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم امروز فهمیدم ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد
اونايي كه ادعاشون ميشه عاشقن كجان؟ خيلي زود با يه نگاهي ميشن عاشق پس کجان؟ واسه ابراز علاقه آخه اينجا دیگه جا یی نمونده...!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 20:48 توسط عاشق خسته |
حالا من یه آرزو دارم تو سینه دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من ...
خسته از این دست به دعاها بردن
همه آرزوها م ... با رفتن تو مردن
حالا من ... یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرامیدم
آخه تورنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا... ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم ........................................................................ امان از تنهایی و دوری...! ...................................................................... چشمانت را باز کن با من حرف بزن در به روی من بگشا آشنای دیرینه ات پشت در است باز... تکراری همیشه بیهوده وتلخ باز من ونوای غربت باز... ناله های جان کاه شبانه باز فروبردن بغض با هزاران جان کندن افسوس... افسوس که شب گذشت وخیالت یک لحظه مارا رها نکرد باز... من ماندم و تنهایی وشب...! + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 19:51 توسط عاشق خسته |
|
| |||||